مدح و مناجات با حضرت امام رضا علیهالسلام
شب بود و بارگاه تو چون خرمنی ز نور میریخت در نگـاه زمین آبـشار طـور گـلـدسـتهها به حُـرمـتِ بانگ اذان بلند چون دستهای عـاطـفه بر آسمان بلند پرواز اشک، گَرد غم از چهره میزدود آواز الـتـجـا هـمـهجـا بــال مـیگـشـود عـطر مـحـبت تو در آفـاق مینـشـست آهـنگ نـور بر دل عـشاق مینـشـست از کوچـههـای خـسـتۀ دلـتـنـگ تا شما مـیآیــم ای نـهــایـت امّـیـدِ مـا، شـمـا! وقتی که میرسـم به تو لبخـند میزنی در خود شکـستهام، تو مرا بند میزنی لـبـخـنـد سـبـز تـو به دل امـیـد میدهـد یعنی به دست ما گـل خـورشید میدهد هـر چـنـد چون غـبار غـریـبی پـیادهام ایـنـجـا بــرای دیــدن تــو ایــســتـادهام وقـتی که با اشـاره صـدا میکـنـی مرا از قـیـد هـر کـلام رهـا مـیکـنـی مـرا جایی که عطر عـشق تو پرواز میکند درهـای بـسـته را به سحـر باز میکند وقـتـی کـه اشـک در قـدم آه مـیچـکـد آئــیــنــۀ نـگــاه تــو اعـجــاز مـیکـنـد هر غنچه خاطرات دلِ تنگ خویش را تا بـاز میشـود، به تـو ابـراز میکـنـد شـعـر زلال چـشـمـۀ آن چـشـمهـا مـرا در مـثـنوی هـمیـشه غـزلسـاز میکند اینجا دری به خلوت عشّاق بسته نیست بالی برای سـیر به آفـاق بـسـته نیـست اینجا مراد از چـمن اشک چـیـدنیست نور دعـا به چهـرۀ احـساس دیدنیست اینجا تو را به سـیـرِ سـمـاوات میبرند لبهـای بـسـته را به مناجـات میبرند بالی بزن که وسعت این طورِ غرق نور با چـلـچـراغ اشـک شود آبـشـارِ طور در پــرتــوِ نـگــاهِ نــوازشــگـر رضــا داروی درد مـیچـکــد از آبـیِ فــضــا دریاست این تبارِ سخاوت، وضو بگیر هر حاجتی که داشتی امشب از او بگیر |